قصه...

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود


__________________

/ 2 نظر / 14 بازدید
پایــان و میس رسپیــناش

سلام پاییزی ما رو می پذیری آشنای دیرین ؟ خوبی جمیل جان ؟ چـ ه خوش برگشتی قصـ ه غصه داری بود و زیبا و دلـ نشین و تلخ روز و روزگارت به زیبایی پاییز باد و جاوید

شقایق تنها

عشق من تو با من بمون همیشه بدون که دل از تو جدا نمیشه نه کسی میاد که جاتو بگیره نه دل میره واسه کسی بمیره