دلم برایت تنگ ...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱  

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...
________________


کلمات کلیدی:
 
نازنین
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱  

می خوام همیشه نازنینم باشی

خورشید دل و ماه جبینم باشی

وقتی که تمام لاله ها پومردند

تنها تو شقایق زمینم باشی

می خوام فقط تو نازنینم باشی

هم همسر و هم یار و قرینم باشی

می خوام که در مملکت بی کسی ام

تنها تو فرشته زمینم باشی

من چشم به چشم مه جبینم دارم

لب برلب آ ن ما ، معینم دارم

وقتی که دلم ز غصه می گیره فقط

امید به ناز نازنینم دارم

در چشم زمانه نازنین ناز تویی

در اوج فلک شکوه پرواز تویی

بگذار حسودان تو خود را بخورند

چون پیش دلم خوشگل و طناز تویی

من چشم به راه نازنین می مانم

این جاده عشق یکسره می رانم

تا راه دهد دلم میان دل خود

تا صبح فقط شعرو غزل می خوانم

یک خوشگل نازنین دلم برد و فروخت

با آتش عشق جان و دل هر دو بسوخت

وقتی که شدم چو موم در دست دلش

منجوق دلم به دامن خویش بدوخت

****

دیشب کنار پنجره به یاد تو ستاره بارون شدم...

دوباره توی هوای کوچه به خاطرت خیس از نم بارون شدم...

دیشب دوباره چشام هوای چشماتو کرد...

دیشب دوباره دلم دلتنگیه دستاتو کرد...

دیشب دوباره درو به خاطرت نبستم...

دیشب دوباره دلو برای تو شکستم...

دیشب که دفتر عشقو ورق می زدم...

دوباره اسمتو تو گوشه ی اون نوشتم...

دیشب دیدم دیگه داره دلم برات تنگ میشه...

فاصلمون خیلی وقته که داره پررنگ میشه...

اگه دوباره نخوای بیای کنارم...

نمی دونم بدون تو تا کی طاقت میارم...

اگه باور کنی که دستام بدون تو سرد و زمستونیه...

اگه باور کنی که چشام تو حسرتت ابریو بارونیه...

شاید باور کنی که دلم هنوز پیش دلت زندونیه...!!!



__________________
 


کلمات کلیدی:
 
بی مقدمه
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢  

به تو  گلم تقدیم می کنم وبا تو می مانم تا وقتی بخواهی....

*****

اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت

میکنم!

اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت

میخوانم ترانه عشق را !

اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که


چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم !

اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا

آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم!

اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو

می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم!

اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم

بودن پرپر میزند!

اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم!

اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را

می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی

اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر

برایم عزیزی

اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری!

__________________
چه بی مقدمه در من شروع تو پیداست
و صادقانه بگویم که در دلم غوغـاست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی
و شاعرانه شنیدم که لهجه‌ات شیداست
رسیده‌ای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق
که ماورای مدار کبود غربت‌هاست
چه کودکانه تورا بی‌قرار می‌خواهم
اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بی‌پرواست
و بی‌مقدمه آن سان که خوب می‌دانی
ز واژه واژه‌ی سرخش، نهفته‌ها پیداست

__________________
__________________
__________________

کلمات کلیدی:
 
بلبل مست
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸  
این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانی بی کرانه در من
وین چیست که می زند پر و بال
همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته ست
این باغ پر از جوانه در من
وز شور کدام باده افتد
این گریه بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است
افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار
چون جوش شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند
این آتش جاودانه در من


کلمات کلیدی:
 
این دیوانگیست ...
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦  

این دیوانگیست ...
که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

این دیوانگیست ...


کلمات کلیدی:
 
دلتنگ...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

تقدیم به تو و خوبیهایت .

****

 

از چه دلتنگ شوم به خدا من در این قبر شلوغ از های و هوی بی خیالان زنده ترم .
من در این زیر زمین تاریک دل هنوز
برای شور چشمانت، برای سوز نگاه تو آواز می خوانم ،
من سرزمین تو را از همینجا میبویم ،
اشک های من غرور شکسته ام نیستند، من با اشک هایم بر فرازکوه مغرور صبر هم رفته ام
چندی است که ترانه ها همه بوی باران میدهند،
گویا تو نیستی نازنین،
دلم کسی را می خواهد،
نازنینی مهربان تر از مادر،
در این هیاهوی تکراری جای کسی خالی است ،
گویا تو نیستی نازنین
من این حبس بی پایان دل را چه کنم ؟
به خدا من این دل را برایت تازه نگاه خواهم داشت
می خواهم اگر آمدی شاداب تر از همیشه در آغوشت بگیرد
می خواهم اگر آمدی با ساز چشمانت برقصد
آری عشق این چنین است نازنین !
درختان سرزمین دور را هم دیگر نمی خواهم،
چشم های مهربانان را هم سالهاست که پیچیده ام لای کتاب تو.
گرچه روزگاری سوار بر اسب سفید هم نمیشدم و تاج شاهی را هم ریز میدیدم ،
اما من لای جرز دیوار هم برایت زنده میمانم .
من نمیمیرم نازنین!


کلمات کلیدی:
 
سفر به شمال ( 1 )
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  

سفرمان از ششم مرداد آغاز شد  قرار بود زود تر حرکت کنیم ولی تا مجوز ماشینهایمان را گرفتیم ده روزی گذشت . اولین مقصد ما شیراز شهر گل وبلبل و غزل بود اولین بار بود که به شیراز می رفتم  چون زیاد به شهر وارد نبودیم یک نقشه شیراز تهیه کردیم کاش یک نفر شیرازی همراهمان بود و راهنماییمان  می کرد .

شهر با صفایی بود  مردم مهربانی داشت به حافظیه رفتیم به سعدیه رفتیم دعا خوندیم به شاهچراغ هم رفتیم بعد به باغ ارم رفتیم و در شیراز تنها دو روز ماندیم . در شیراز یک خونه ای کرایه کردیم ولی خیلی گرون حساب کرد .

قبل ازرفتن به اصفهان به تخت جمشید رفتیم  واز دیدنش لذت بردیم و هم حیرت کردیم که این آثار چگونه ساخته شده است .

مقصد بعدی ما اصفهان بود شهر تاریخی و ودیدنی .

در اصفهان سه روز ماندیم در اصفهان خونه یکی از آشناها بودیم . البته یک روز  تنها به خاطر دوستمان که قرار بود با پرواز بیاید نگه داشتیم  . در اصفهان میدان نقش جهان را دیدیم منار جنبان را دیدیم . پل خواجو و سی وسه پل را دیدیم . خیلی زیبا بود مخصوصا سی و سه پل ولی زاینده رود خشک بود و آب نداشت چند تا جوان کنارش نشسته بودند و ترانه می خواندند ...

یک روز هم به اطراف شهر کرد رفتیم به یکی از  روستاهای اطراف بروجن به نام فرادنبه که خیلی جای زیبایی بود هوای خنکی داشت که شب بیرون رفتیم احساس سرما می کردیم. اونجا مهمان چند تا دوست بودیم که حسابی ما را شرمنده کردند و شب برای پیک نیک بیرون رفتیم اونجا یک امام زاده بود برای خواب دوباره به خونه آمدیم سر یک عروسی هم رفتیم مراسم محلی چوب بازی راهم نگاه کردیم جالب بود .

روز بعدش هم به اطراف شهر کرد رفتیم به کنار یک پل که اسمش را فراموش کرده ام ! جای زیبایی بود و خیلی شلوغ بود ظهر ماندیم و نهار خوردیم اگر چه دوستان راضی نبودند اصرار زیادی کردند که شب هم بمونیم ولی باید به فرودگاه اصفهان  برای استقبال دوستمان می رفتیم برای همین با دوستان خدا حافظی کردیم و به فرودگاه رفتیم شب هم در اصفهان ماندیم و روز بعدش به طرف شمال حرکت کردیم . ..

 


کلمات کلیدی:
 
سفر به شمال
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

سلام . گذاشتن چند عکس از بین بیش از هزار عکس خیلی مشکله ولی امروز اینا را گذاشتم تا روزهای دیگر هم عکسهای شمال ودیگر جاها را بزارم . بعدا هم مطلب سفر را می زارم .

آرامگاه سعدی


آرامگاه حافظ

داراب  - شیراز ( شهر اردلان سرفراز ) برای نهار توقف کردیم .

تخت جمشید

میدان نقش جهان اصفهان

سی وسه پل اصفهان - ولی زاینده رود دیگر آبی ندارد .


کلمات کلیدی:
 
حرفهای نگفته ...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  
حرفهایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود نمی گوییم !

و حرفهایی هست برای نگفتن

که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !

حرفهای خوب و ماورایی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد .

حرفهای بیقرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های آتشند ...!


__________________


کلمات کلیدی:
 
گلها
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤  
نه کسی آید نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را می گویم من
چو نسیمی آرام که وزد بر بستان همه گلها را می بویم من
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم




*****************

کلمات کلیدی: