شطرنج
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

مـــــهره های شطرنج زندگی
نه ســـــیاه اند ، نه ســـــــــــپید,
خاکستری اند و مبهم !

نه دشمن اند, نه دوست,
تشویش اند و بلاتکلیفی

گاه پناه می برند و گاه پناه می شوند
گاه مستاصل اند و گاه استیلا می یابند..

و گاه چنان کیشت میکنند که سالهای سال, مات می مانی..


 
اسوده باش
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳   کلمات کلیدی:

باید دلم را پس بگیرم.
دست های من
خالی تر از این حرفهاست...
پشت سرت را فراموش کن
برو و آسوده باش!
کسی به سنگها
تهمت عشق نمی زند….


 
سهم من...
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳   کلمات کلیدی:

دیدن عکست...
تمام سهم من است
از
" تو "
آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
توقعش زیاد شود !
دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد . . .


 
رنج
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱   کلمات کلیدی:
رنج

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد...
فریدون مشیری

 
آرزو
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱   کلمات کلیدی:
آرزو

خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل نا امید من، تو رو آرزو داره
دل ناامید من ،‌ تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
تو رها از من باش ،‌ ای برایم همه کس
زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
اردلان سرافراز
××××
_

 
قصه...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩   کلمات کلیدی:

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود


__________________


 
چشمان تو
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی:
چشمان تو
به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم


مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را در انها میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام

__________________


 
ارزوی من
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی:


آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی
لحظه تر گریه آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست
هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم


آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم تو برای من تنها

__________________

 
بهار را باور کن
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی:
بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

__________________


 
دلم برایت تنگ ...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...
________________


 
← صفحه بعد